یاامام موسی بن جعفر(ع)



سلام، کلید درهای بسته!سلام،اعتبارزندانهای بی گناه..

سلام،آتشفشان صبر،سلام، آرامش خشم های طوفانی!

سلام، باب الحوایج! سلام آقا!آمدی؛ از سمتِ روزنه هایِ امید..

آمدی و شکوفا کردی همه غنچه هایِ توحید را، تا بوستانِ حوایج را از عنایتت بیارایی..

وحاجت هایِ عاشقانت را قرین اجابت نمایی..

ای عبدصالح! هنوز ترنّمِ نیازهای شبانه ات از لب هایِ فرشتگان می تراود ...

و نسیمِاخلاصت کوچه پس کوچه های کاهگلی «ابواء» را می نوازد...

ای کاظم ترین بنده ی خدا!

ای باب الحوایج! دست های نوازشگرت را برسرهامان فرود آر که؛

دیری ست بر ضریحِ طلایی ات دخیل بسته ایم....




حدیثی ناب از امام کاظم (علیه السلام)

مَن أرادَ ان یکونَ أقوَی النّاسِ‌ فَلیتَوکل عَلی الله

هر که می خواهد که قویترین مردم باشد بر خدا توکل نماید.

بحار الانوار، ج7 ، ص143


شادىِِ میلاد تو، توأم ِ با اشک و آه

چون که غمین هر دل از کوفه و شام بلاست

محفل مولودى‏ ات، کرببلایى شده

گوشه‏ ى لبخند ما، همره اشک و عزاست....


دلگویه ای با دختر بزرگوارشون خانم حضرت معصومه (سلام الله علیها)

حضرت معصومه(س)؛

زاد روز و شب میلاد پدر،

شده امسال مقارن به شب اول دی،

(شب یلدا، بانو !)

از همینجا دل خود،

می کنم راهی صحن و حرمت...

عرض تبریک و ارادت با عشق...

زاده ی حضرت موسا،ای نور؛

گل احساس  مرا باش پذیرا بانو !






سیاهِ چشمانم که فراخ می شود و شبهای انتظارم دراز ،

و طاقتم طاق،تلنگر می زنم به خود ؛

که یک قدم،شاید یک دقیقه دیگر تا یلدایی شدنم باقی ست...

مگر نه آنکه سپیده درست بعد
از تاریک ترین لحظه ی شب سر می زند؟

شاید یک قدم مانده باشد به زایش نور..

 و پاداشی از جنس نفس گرم خورشید...

برای یلدایی شدن گاهی فقط کافی ست یک دقیقه ماناتر باشی..


تنها یک دقیقه بیش از شبهای دیگر قد می کشد و یک دقیقه صبور تر...

 و یک دقیقه ماندگارتر،اما به قدمت تاریخ یک سرزمین اعتباری یلدایی دارد؛

 و پاداشی از جنس نفس گرم خورشید فردا ، که چنان در جان صبح می دمد ؛

که روزها بلند و بلندتر می شوند...

این روزها به کسانی می اندیشم که یلدایی می شوند ...

پشت پنجره اتاق خوابشان ، روی تخت بیماریشان ، کنار سجاده هایشان ،

 در غربت ، دور از آشیانه شان ، پشت میله های زندان و روزهای حبسشان

و هر کجا و هرکسی که این جامه ، برازنده قامتش می شود...

یلدا تنها امشب نیست!

 برای کسانی که چشم در راهند،برای کسانی که جای خالی دارند؛

یلدا بهانه ایست تا دل گره بزنم به دلهایی که یلدایی شده اند ...

و در این شام دیرینه و سنتی،تنها و دور از دلداران خویش اند.

یلدا سالیان بسیار، بهانه ای بود و هست برای تقسیم انتظار در طولانی ترین شب سال...

باهم و کنار هم پس یلدا را پاس می داریم به یاد کسانی که؛

جایشان در کنار ما خالی ست وکسانی که در کنار خود جای خالی دارند..

از طریق همین دنیای مجازی که مرزو فاصله ای نمی شناسد؛

 یلدا را برای همه شما دوستانم مبارک می خواهم؛

و در ضیافت مجازیتان مهمان ناخوانده می شوم تا به رسم دیرین ایرانیان؛

شب یلدا را در کنار هم سحر کنیم...




خورشیدِ آخرین غروب خزان پشت کوه رفت....

  امشب شب تولد نوروز دیگریست؛

 فرشی ز برف بر سر راهش گشوده اند!

 چون نوعروس کرده به بَر جامه ی سپید...

 تق تق ...... صدای کیست؟

 این وقت شب چه کسی کوبه می زند؟

 بگشای در،

 یلداست آمده!

 آورده با خودش؛

آجیل و هندوانه و ظرفی پر از انار،

انجیر و توت هم ،

در دست دیگرش!

 مهر و صفا و عشق و محبت،

 گل امید.

در گوشه ی اتاق...

 کرسی ست برقرار...

جمعند دور آن؛

 از کوچک و بزرگ...

دیوان خواجه حافظ و مادر بزرگ و فال...

پس شام چله کو؟......

 یک قرص نان سنگک و یک کاسه آش داغ!...

 فصل خزان،سفرت بی خطر، برو...

ای اولین سفیر فصل زمستان؛

خوش آمدی!

جاوید باد سنت نیکوی این دیار.

نوروز ِ بی بهار،

یلدای بی قرار!


در فرهنگ عامیانه‌ی مردم، شب یلدا و شب چله، شب دوستی است؛

مردم ایران که اکثراً کشاورز یا دام‌دار بوده‌اند، آموخته‌اند تا سرمای زمستان

بهانه‌ای برای دورهم جمع‌شدن و جشنِ به پایان رساندن یک سال زراعی بدانند

لیکن در فرهنگ ادبی و رسمی کشورمان؛

یلدا اغلب چهره‌ی تاریک و خشن شبی طولانی است؛

شبی که عشاق به انتظار به سرآمدن آن هستند؛

طولانی و تاریک بودن یلدا استعاره‌ایست

برای فراق جانکاه معشوق، تنهایی و انتظار وصال

و گاه گیسوی سیاه و بلند یار.و حال چندبیتی در این مضمون می‌خوانیم؛

حافظ؛

صحبت حکام، ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید خواه بو که برآید...

____________________________________

سعدی؛

هنوز با همه دردم امید درمان است

که آخری بود آخر شبان یلدا را...

_______________________________________

اوحدی؛
شب هجرانت ای دلبر، شب یلداست پنداری

رخت نوروز و دیدار تو عید ماستپنداری..

___________________________________

خاقانی؛
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف

تو شمع فروزنده و گیتی شب یلدا...

_________________________________________

عنصری؛
چون حلقه ربایند به نیزه، تو به نیزه

خال از رخ زنگی بربایی شب یلدا...

__________________________________________

منوچهری؛
نور رایش تیره‌شب را روز نورانی کند

دود چشمش روز روشن را شب یلدا کند...



شب یلدا و من در انتظارت ،تفال می زنم با فال حافظ

دعای عجل الله می گذارم،پس از "آقا بیا" در یک پرانتز...


"اللهم عجل لولیک الفرج"





بعثت خون


حسين جان؛ راست مي گويند، دنيا از چهار عنصر تشكيل شده...

آب و آتش و خاك و هوا!

آب را از شما دريغ كردند...

آتش هماني است كه در نبودت به خيمه هايت زدند..

خاك هم خاكي است كه در قتلگاه به سجده افتادي..

و اما هوا همان هوايي است كه عمري است در دل ماست...



"عاشورا طوفان خون است  در احرام فریاد،عاشورا تجلى كعبه است در میقات خون..

. عاشورا شفق خونبار است در فجر آگاهی"


"تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت باد"


"نذر آقا ابالفضل العباس و حضرت علی اصغر(ع)"


همه چشم انتظار و بی قرارند

به دستان عمو امید وارند

نگاه اهل خیمه سوی او بود

امید کودکان مشک عمو بود

صدایی کودکی سه ساله آمد

چرا بابا عمو جانم نیامد؟

صدای مادری می آمد از در

علیِ ّاصغرم ،آرام ؛مادر...

ولی از علقمه آمد صدایی

حسین جانم برادر جان کجایی...

حسین ماند و غمی اندازه ی دشت

به سوی خیمه ی عباس برگشت

عمود خیمه را آورد پایین

برایش این مصیبت بود سنگین...


دستت را بردار و پشتوانه ی دریاها کن تا بر موج‏ها بیاشوبند و شجاعتت را به پیشانی صخره ها بکوبند،دستت را بردار و پشتوانه ی مردانی کن که شجاعت را از ظهر دستان تو به ارث برده ‏اند،آه، عموی آب‏های دنیا! دهان خشکت را بر لبان اقیانوس‏ها بگذار، تا سیرابشان کنی ازآن‏چه نتوانستی به سه ساله‏ هایی چشم به راه، بنوشانی. آب‏ها زمانی طراوت گرفتند که تویک مشت آب را از آستانه ی لبانت پائین آورده، بر زمین ریختی. بعد از این، هرکه مشتی آب بر می‏دارد، بوی دستان تو سیرابش می‏ کند،زانو نزن، بگذار تا جان در رگ‏هایت جاری است،ایستاده باشی؛ قامتت، ستونی است امید حسین را؛ ستونی است استوار،زانو نزن تادشمنان، هلهله زانو زدنت را به گور ببرند. آه، دوباره صدای توست که در بیابان‏های نینوا پیچیده است و هنوز بوی عشق می‏ دهد....

_______________________

به یاد لاله های سرخ پرپر

به یاد آن همه ایثارو غیرت

نوشتم این دو بیتی، آه ،بی سر...


نگاهش خسته و لبریز از درد

لبانش خشک بود و صورتش زرد

رقیه زیر لب آرام می گفت؛

عمو ، جانِ رقیه زود برگرد..
 

تمام فکر مادر طفل بی تاب

نمی آمد به چشم کودکش خواب

رقیه با هزار امید می گفت؛

نکن گریه عمو می آوَرَد آب....



دلم می گیرد از زخم سر او

وَ اندوهِ وداع آخر او

من امشب می زنم دست توسل

به دامانِ علیّ اصغر او...


اردات خود را از گوشه حسینیه ی دل، در این محرم، با تمام اخلاصم، به قطره قطره خون تو تقدیم می کنم،قنداقه خونینت، برای دل من دریایی از ماتم است، دریایی از اشک و آه، از حسرت نبودن. که بودنم، شاید یکی بیشتر می شد، یکی بیشتر فدا می شد. یکی بیشتر آرامش دل عمه ات می شد، در آن صحرای سیاه، در آن روز نامردی ها و پلیدی ها.
کودک زیبای بهشت، با دست های کوچکت،دست های تنهای من را دست گیر باش، علی وار.



و اما شام غریبان...

شمعی به یاد تو، در این شبانه ی دلگیر اندوهت،شمعی به یاد تو، ای دختر سه ساله خورشید که گونه های نیلی ات را به شفق دلگیرترین غروب سپردی،شمعی به یاد تو، تو که دست های کوچکت، مشکل گشا است،شمعی به یاد تو، تویی که با تلنگر نامت، می شود تمام غریبانه های جهان را گریست،به نام تو روشن می کنم، شمعی را که زبانِ حال تمام مرثیه های عاشورایی است،به نام تو روشن می کنم، شمعی را که سالیان سال، در نگاه مظلوم «شیعه» سوخته ومجمره گردانِ عشقِ سراسر سرخِ «ثاراللهی» شده است،سلام بر تو ای سه ساله مظلوم حسین علیه السلام ، رقیه!دست کوتاهِ ما و آستان بلند شفاعتت...


علامه امینی صاحب کتاب الغدیر شب و روز عاشورا مدام برای امام زمان ( علیه السلام ) صدقه کنار می

گذاشتند و می فرمودند :امشب قلب امام عصر ( ع ) در فشار است.

شب عاشوراست، صدقه برای حضرت فراموش نشود...

مولا جان؛

نبودنت ، راز برون افتاده ای ست که هر جمعه در حنجره ام بغض می شود ،

وقتی غروب می شود ،

و من هنوز چشم در راهم ...

"اللهم عجل لولیک الفرج"